خرید بک لینک

تونستم حرف بزنم یکی از فامیل ها اومده خونمون

تونستم حرف بزنم

یکی از فامیل ها اومده خونمون

هی میگفت خدا فظ دست می داد مامان تا دم در همراهی می کرد ولی تو حیاط واستادن حرف زدن

و این پروسه خدافظی چند بار تکرار شد

و این بین من واستادم وحرف زدم

تونستم حرف بزنم

برای اولین باز تونستم بگم چی ناراحتم کرد

تونستم روراست چشم تو چشم خانم فامیل بشم بگم من خانواده شما بیزارم، تونستم بگم حرف های بدشون از دلم نمیره...

گفتم میخوای ناراحت بشی میخوای نشی ولی خانواده ات به ما بدی کردن.

وبرای اولین بار انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد...

بس واستادم کمرم درد گرفت

پدر آمورزیده تو که می خوای حرف بزنی خب بیا بشن

تو حیاط چرا اخه

برچسب: نویسنده: mh9910 تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:17

صفحه بندی